از دست داده ام

از دست داده ام

چشمان پدرم

لبخند مادرم


همه چیز در حال سقوط است

حتی بوسه ای

که تعادلمان را حفظ می کرد


دستانم می لرزد

و این زمین لرزه

قلبم را بزرگ می کند

عمرم را کوتاه


چه سرزمین هایی که ندیده ام

چه آدم هایی که نبوسیده ام


نام و نشانی از من نیست

مرا از دست داده اند



امین احراری

89/8/19

کافه ای که منم


به دوستان کافه کتاب شیوه و بهزاد بهادری


کافه ای که منم

ارواح سرگردانی

که دردودهای چند نخ سیگار

محو می شوند


عکس های خفته ای

که پای رفتن ندارند

صندلی هایی

که دور یک میز تکرار می شوند


پرنده ای که از سیگار من آزاد می شود

پاییز و جنگل را سرمیزمی آورد


پرنده ای که منم

کلمات سرگردانی

که در دودهای چند نخ سیگار

به هم می رسند

و سرنوشت این فنجان را

رقم می زنند

امین احراری

89/8/5