به مجید سعد آبادی

 

ما مشت خورده ایم

و جای سیاه کلمات

روی صورت هایمان پیداست!

 

هرروز پشت چراغ قرمزها،مشت می خوریم

کنارتیترهای دکّه ی روزنامه فروشی، مشت می خوریم

به خیابان ها می رویم ،مشت می خوریم

بیدارمی شویم

مشت می خوریم

راه می رویم

مشت می خوریم

به خواب می رویم

مشت می خوریم !

 

ما مشت می خوریم

و خداوند با مشتی کلمه دردهایمان

را التیام می بخشد

بی شک پدران ما هم مشت خورده اند

پدربزرگانمان نیز

فرزندان ما هم مشت می خورند

واین کلمات

 ادامه می یابند

تا رسیدن به قلعه ای

برای سربازان بی مشت!

 

بگذارسربازت گلوله های برفی را مشت کند

وبر صورت هایمان بکوبد

شاید دلمان کمی خنک شود!

سربازت می داند

که این گلوله ها تا بی نهایت می رود

تا به دست های کودکی برسد

که قراراست مشت هایش را بازکند

و آدمی دیگربسازد از برف !

امین احراری

۸۹/۳/۶