تو را حتی یک لحظه با خودت تنها نمی گذارم.
دربازارمسگرها
کوزه به دوش
با دامنی پف دار
خرامان
روی ظرفهای مسی قدم می زنی !
درپینه های دست مسگر جا خوش کرده ای !
با اولین ضربات چکش وقلم
بیرون می ریزی تمام انچه را سالها درون خود ریخته است!
من همان مسگری هستم که ارزودارد
تمام ظرفهای مسی رابه یک جا جمع کند
تا تو حتی یک لحظه با خودت تنها نمانی!
ازخودت برای من بیشتر بگو!
می خواهم بدانم با کدام قلم می نویسی که اینهمه زیبا شده ای؟!
روی کدام بالشت می خوابی که اینهمه خوب خواب می بینی؟!
فرشهای خانه را به دست بازپرسان جنائی سپرده ام
می خواهم بدانم با کدامین ردپا دیشب به شعرمن آمدی؟!
(امین احراری)
نام:امین