شعر ناتمام
یک حوض مي کشم
بعد تو را لخت مادرزاد در آبهاي زلال آفرينش رها مي کنم!
آغوش که باز کنم دريا تو را به خاطرم مي آورد.
تکه اي از تو را نقاشي مي کنم
بال و پرت مي دهم
چشم می گشایم و تورا ازبام اين برج سياه پروازمی دهم!
دست به دستت مي دهم
و تو را دراين شعربه شمارش مي اندازم.
حالا من مانده ام
و دستهاي تو
و نفسهائي که ما را به شمارش مي اندازد!
چه کسي حاضر است اين صحنه را نقاشي کند؟
اين قلم
اين کاغذ
واين هم شعری ناتمام!
(امین احراری)
۲۵/۲/۸۶
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 14:54 توسط امین احراری
|
نام:امین