...
این بار نه حرفی برای گفتن دارم و نه شعری برای خوندن!
خیلی سخته به خدا خیلی سخته توی این ماه عزیز رفیقت بیفته گوشه ی
( ام آرآی) و به لحظاتی فکر کنه که دیگه نمیتونه راه بره دیگه نمیتونه از ته دل بخنده چون پا نداره .جراح می گفت خونریزی داخلی نخاع داره و ازکمربه پایین فعلا بی حسه. شاید برگرده شاید هم نه.بیمارستان که رفتم دیدم بد جوری روی تخت افتاده.میگفت یه هدیه ا ی ازطرف خدابوده که اونم فقط بازش کرده و دیگه هیچ چیزی نفهمیده. ماشینش بدجورداغون شده بود.اون موقع نمیدونست که نخاعش صدمه دیده فکر می کرد فقط کتف و پاهاش رو عمل کردن .
میگن تقدیره من چیزی ازتقدیرنمی فهمم فقط دوست دارم برگرده به خاطر مادرش به خاطربرادرش که دوست صمیمی منه و به خاطر پرنده ای که دوست نداره تو خودش بشکنه. شما هم براش دعا کنید.این نه قصه هست نه شعره نه درد دله.
یه چیزیه که دوست ندارم هیچ وقت تجربش کنید.هیچ وقت!
یا حق
امین احراری
نام:امین