زندانی سلول شماره شش

ترجمه  شعر " زندانی سلول شماره شش "  در وازنا منتشر شد.

ضبط استودیویی و فایل صوتی این اثر با دکلمه و اجرای عمّار قمی و تدوین و تنظیم پویا کنگاوری درفرصتی دیگردراختیار دوستان قرارخواهدگرفت. پیشاپیش ازدوست عزیزم بابک صحرانورد بابت ترجمه این اثر به زبان کردی تشکر می کنم وتشکرویژه خود را از دوستان عزیزم عمّارقمی  و پویا کنگاوری بابت اجرا وتنظیم این کارونیزشعر بلند  " باید برای تو می نوشتم "  اعلام می دارم.

نقد و نظر شما دوست گرامی محترم و ارزشمند می باشد.

 

http://www.vazna.com/sresults.aspx?categ=212

 

 

 

امین احراری

  ۸۹/۵/۲۱

 

 

 

جلسه نقد و بررسی

با سلام و درود

جلسه نقد و بررسی مجموعه ای ازاشعار امین احراری

با حضور ابوالفضل پاشا وجمعی از دوستان شاعر و منتقد درفرهنگسرای ارسباران برگزارخواهد شد.

حضورو نقد ونظر شما دوست شاعر را در جمع خود گرامی می داریم!

(درصورت تمایل ، آثارمورد بررسی را تا قبل از برگزاری جلسه  به آدرس الکترونیکی شما ایمیل خواهم کرد.)

مکان : فرهنگسرای ارسباران (سید خندان ،خیابان جلفا)

زمان :  پنجشنبه 7/5/89

همیشه پای یک مرد درمیان است

تاملی برشعری از فاطمه قائدی     www.ghaedifateme.persianblog.ir          

 

زنی انار ترک خورده ، زنی جنازه ی سر گردان

دوباره بقچه ی بغضش را لگد زده وسط باران

اگر چه جنگل موهایش پر از پرنده ی پاییز است

ولی ادامه ی گیسویش رسیده است به تابستان!!

صدای ریختن روحش ، دل برهنه و مجروحش

لبی که خشک  و رها مانده به بند بوسه ای آویزان

دهان بسته ی یک مشت و حرامزاده ی زرتشت و

شب ضیافت شلاق و... زنی مجسمه ی ایران!

به رختخواب تو آباد و ، به خاطر تو فرحزاد و

نبات شاخه ی شیراز و فروغ دربدر تهران

که درد مهریه اش باشد، که گریه در ریه اش باشد

چروک های خیالش در اتوی روسری اش پنهان!

 .

.

مذکر است و چه غم دارد ، همین که زیر شکم دارد،
همین که آب و علف دارد، برای زندگی اش حیوان!

در آفتابه شنا کردن ، به مستراح دعا کردن

مگس پرانی از اندام مقدس دو سه تا شیطان

.

 زن است و دامن غم دارد ، نگفته است و ورم دارد

به گردنش غم پیچانی ست شبیه گردنه ی حیران!

بده به من تب دستت را ، بریز ریمل مستت را

بیا که حوض رها باشی به جای پنجره ی زندان...

 

به راستی دایره ی دید شاعران زن در دهه ی هشتاد چه تفاوت هایی را نسبت به دهه ی هفتاد ایجاد می کند ؟ وآیا قرارنیست در این زاویه ی دیداتفاق تازه تری بیفتد؟ درشعرهای زنان دهه ی هفتاد ( گرانازموسوی ،رزا جمالی و ...) به نوعی با همین عصیان و سرکشی که در این شعر رخ داده رو به رو هستیم اما عصیانی که به سرانجام نمی رسد و در دایره ی (من) و (او) ، ادامه پیدا می کند و به تکرار می رسد. همیشه ضمیر( او) اشاره به یک مذکر دارد که لابد حق یک (من) یعنی زن را نادیده گرفته است . گو اینکه در این ژانر( نوع)شعری تنها با واکنشی زنانه رو به رو هستیم که علی رغم ایجاد تصاویر زیبا درایجاد موقعیت شاعرانه در به چالش کشیدن موانع موجود درمسیر احقاق حقوق یک زن به انجام نمی رسد. شاعر در این شعر از درد و رنج های زنی می گوید که دلایل وجودی دردهایش به طور مستقیم باز هم به یک ضمیر

( او )ی سوم شخص مفرد لعنت شده ی گور به گور شده یعنی همان مرد بر می گردد. اما چرااین نوع از شعر تنها در مرحله ی واکنش باقی می ماند و به کنش در شعر نمی انجامد؟ آیا جز این است که همان مرد لعنت شده نیز در یک سیستم اجتماعی و تاریخی و فرهنگی خاص همزمان با زن رشد یافته وباورهای او همیشه در کنار یک زن درتاریخ یک ملت شکل گرفته است؟ به نظر می رسداگر قرار است اتفاقی درلایه های زیرین ِ متن این نوع شعرها بیفتد به ناچار باید اتفاقی درنحوه ی نگرش و  زاویه ی دید زنان شاعر بیفتد. زنان دردمندی که برای لحظاتی زاویه ی دید خود را از دایره ی (من) و (او) فراتر می برند و به کشف علت های سیاسی، اجتماعی و فرهنگی  برای ریشه یابی معضلی اجتماعی- اجحاف به حقوق زنان - در یک جامعه می پردازندو دراین حین با منطقی شاعرانه  ظلم های مشروعیت یافته  دراحقاق حقوق زنان درجامعه را به چالش می کشند. به نظر می رسد نرینگی و باورهای مردسالارانه

 - بعضا غیرمنطقی و غیر عقلانی -  ریشه در باورهای تاریخی یک فرهنگ دارد و شعرزنانه نیامده که تنها نسبت به این رفتارهاو باورهاازخود واکنش نشان بدهد بلکه  می خواهد با یک دید تحلیلی هوشمندانه و مناسب مخاطب را در یک وضعیت چالش برانگیز قراردهد و درلایه های پنهانی نیز ازنیازهای سرکوب شده و حقوق خود سخن به میان آورد. پس نیازمندی به ابزارهایی به غیر از روایت وتوصیف دراین گونه ازشعرضروری به نظر می رسد و به نظر بنده تکمیل کننده ی این  گونه ازابزارها درشعر، عنصر تحلیل و نوعی نگاه تحلیلی توصیفی همراه با رویکردهای جامعه شناختی در شعر می باشد. بنده این نوع ازشعر راملال آمیز می دانم، اگرچه شعر، شعر خود ساخته ایست که می خواهد همین ملال را هم تزریق کند اما آیا تاثیر گذاری این ملال در حد یک حرف تکراری با توصیف های بکرو تصویرسازی های بدیع باقی نمی ماند؟ بنده علی رغم لذتی که از خوانش شعر و ایجاد ایماژها (تصاویر) بدیع می برم،توقع خود را ازشاعر این شعر که مجهز به ابزار تحلیلی و دانش آموخته ی ارشد روانشناسی است بسیار بالاتر می دانم.

به راستی تا کی قرار است ظلم در حق زنان تنها یک ارجاع بیرونی داشته باشد وآن هم وجود مرد(جنس مذکر )باشد؟

مذکر است و چه غم دارد ، همین که زیر شکم دارد،
همین که آب و علف دارد، برای زندگی اش حیوان!

 آیا اگر این مذکر حذف شود حقوق احقاق نشده ی زن به طور کامل برمی گردد؟و یا نیاز است شاعر بیشتر تامل کند که این مرد هم خود قربانی بزرگی است و طوقی را به گردن می کشد که تاریخش برگردن او نهاده .به نظر می رسداین جنگ روانی - احقاق حق مردان علیه زنان وبرعکس- که ریشه ی آن از موضع گیری های شدید علیه زنان در شعرهای بزرگان ادبی این مرز و بوم شروع می شود و تا رسیدن به واکنشی یکباره ازجانب زنان -  متون فمینستی(احقاق حق زنان علیه مردان) -  ادامه می یابد یک واکنش طبیعی و غیرقابل انکاراست. واکنشی که شبیه به بازی  پینگ پنگی است که تا زمان های بسیاری طرف دوم این بازی- زن - حضور نداشته ویا به دلایلی نمی توانسته حضورعلنی داشته باشد ،اما حالا با قدرت حضور پیدا کرده و تازه ،بازی شروع شده است .امّا به راستی آیا این بازی تا آن زمان ادامه پیدا می کند تا یک طرف ازبازی خارج شود؟ و یا آنکه می بایست نفس بازی را پذیرفت و تنها به ایجاد تعادل و شرائط مساوی بین طرفین بازی پرداخت؟

شعر فاطمه قائدی شعر دردمندی است و من احترام خود را برای این گونه ازشعر قائلم چون آنکس که درد را می نویسد لااقل قسمتی ازدرد را می کشد.زن دراین شعرازفاطمه قائدی یک ابژه ی جنسی است که تنها در جهت ارضای نیازهای یک مرد کاربرد دارد و شاید دردناک ترین وتراژیک ترین قسمت موضوع نگاه ابزاری و صرفا بهره کشی از زنی است که حقوق برابر و حق یکسان را مطالبه می کند،اما شاعر در اینجا مانند بسیاری ازشاعران زن دیگر دچار همان لغزشی می شود که پیشینیان او نیز مرتکب آن شدند وآن نگاهی یک طرفه و برخوردی صرفا واکنشی نسبت به مساله و رفتن مسیری کاملا تکراری برای حل بحران با منطق

(if  p → q ) می باشد.

(اگر حقوق زن پایمال می شود   آنگاه حتما پای یک مرد در میان است )

انتظار بنده از شاعر این است که دلایل اجتماعی فرهنگی و سیاسی را هم به طرزی هنرمندانه و به عنوان دلایلی برای مهجوریت زن امروز در شعر خود مدنظر قراردهد و این در نزد من معنی گسترش زاویه ی دید را پیدا می کند . زنی که دیگر حالا مرد را هم به عنوان یک درد مشترک در خود استحاله می کند و می پذیرد و حالا به دنبال به چالش کشیدن تفکرات و سیاست هایی است که حق زن را به رسمیت نمی شناسد.

زن است و دامن غم دارد ، نگفته است و ورم دارد

به گردنش غم پیچانی ست شبیه گردنه ی حیران!

شاعر در این شعر به دنبال توصیف زنی است که در د را لحظه به لحظه حس می کند و به ناچاربرخوردی منفعلانه نسبت به زندگی دارد. او که ورم خود را پنهان می کند/ چروک های  خیالش را در اتوی روسری اش پنهان می کند/رختخواب را آباد می کند و در نهایت سرگشته و در به در است/  خشم خود را در یک مشت فرو می خورد و نقش یک مجسمه را بازی می کند/ مجسمه ای که تنها می تواند یک مدل باشد و اختیاری برای سرنوشت و زندگی خود نمی بیند/

آرزوها و آمال خود را مانند بوسه ای در بند می بیند با اینکه خود می داند که بهشتی است که ادامه ی گیسوانش به تابستان می رسد و موهایش پر ازپرنده ی پائیز است.

اگر چه جنگل موهایش پر از پرنده ی پاییز است

ولی ادامه ی گیسویش رسیده است به تابستان!

 

                                                                                                     امین احراری

                                                                                                        ۸۹/۴/۲۵ 

 

سربازخانه

 

اینجا سربازخانه کوچکی است

و سربازی با بیست پوکه فشنگ

بیست ساله می شود!

 

ما با یک بیهوشی مدام زنده ایم

وشب ها

خواب  

مرگ ِ گلوله ها را می بینیم!

 

اینجا قرارگاه بزرگی است

قلب دشمنی را نشانه گرفته ام

که در پشت استخوانهایش

سنگر گرفته!

 

فردا سربازی

با یک گلوله سربی

چند پوکه فشنگ

و یک ستاره دنباله دار

در خواب های من رژه می رود

اینجا حیات خلوت یک سربازخانه است!

 

 

امین احراری

۸۹/۴/۵

 

 

 

ما مشت خورده ایم

به مجید سعد آبادی

 

ما مشت خورده ایم

و جای سیاه کلمات

روی صورت هایمان پیداست!

 

هرروز پشت چراغ قرمزها،مشت می خوریم

کنارتیترهای دکّه ی روزنامه فروشی، مشت می خوریم

به خیابان ها می رویم ،مشت می خوریم

بیدارمی شویم

مشت می خوریم

راه می رویم

مشت می خوریم

به خواب می رویم

مشت می خوریم !

 

ما مشت می خوریم

و خداوند با مشتی کلمه دردهایمان

را التیام می بخشد

بی شک پدران ما هم مشت خورده اند

پدربزرگانمان نیز

فرزندان ما هم مشت می خورند

واین کلمات

 ادامه می یابند

تا رسیدن به قلعه ای

برای سربازان بی مشت!

 

بگذارسربازت گلوله های برفی را مشت کند

وبر صورت هایمان بکوبد

شاید دلمان کمی خنک شود!

سربازت می داند

که این گلوله ها تا بی نهایت می رود

تا به دست های کودکی برسد

که قراراست مشت هایش را بازکند

و آدمی دیگربسازد از برف !

امین احراری

۸۹/۳/۶

چهارده شکوائیه در یک سه شنبه طولانی

 

۱)حرفی بزن ای خدای هزار چهره

من ادامه ی هیتلرم   

یا موسولینی

عابری خسته در باد

یا کاشفی

که قانون های تو را نقض می کند؟!

 

۲)قانون هایت را برایت بازمی فرستم

به من یک جفت قلب تازه بده

تا اگرمردم

هنوز قلبی مرا دوست داشته باشد.

 

۳) تو را کشتم

و خدایی که در من خفته بود

از رگ هایت بیرون زد!                   

 

۴)دیشب سیٌاره ای مرد

 خدا حرفش را ناتمام گذاشت!

 

۵)قسمتی از من که تو را کشت

 یک عابر خسته بود

که فقط  چند کلید گم کرده بود!

 

۶) برای حل شدن این معمٌا

یا باید عابری بمیرد

یا زنی سنگسار شود

خداوندا مگذار

رازهای تو

ما را به جان هم بیندازد!

 

۷)کشتمت

و تو را بی واسطه

به دست خدایت سپردم

حالا بی هیچ حرفی

به جنگ با خودم می روم !

 

۸)فرصت تمام شد

و من هزاربارتو را بوسیدم و کشتم

چراتیک تاک این ثانیه شمار

هنوز

 دست از سر ِ ما برنمی دارد؟!

 

۹) اعتراف می کنم

که امروزبه فجیع ترین شکل ممکن مُردم

و هیچ ساعتی

حتی یک دقیقه سکوت نکرد!

 

۱۰)ظهور کن

و این قفس را ازآزادی برهان

ما برای بزرگ شدن

به اندازه کافی وقت نداریم !

 

 

۱۱) دستان مرا رها کن

و به آغوش مادرم بازگردان

این دعای پیامبری است

که راه خانه را گم کرده است!

 

۱۲) قرار نبود پا در هوا

 و سر در آسمان باشم

باید خودم  را

به آدم های این سرزمین

معرٌفی کنم!

 

۱۳) چند روزی است

آدم شده ام

و خدا را با خودش

تنها گذاشته ام !

 

۱۴) جسارت سقوط از این ارتفاع را ندارم

حرف آخر را اوٌل بزن

من پلٌه ها را

                 یکی

                         یکی 

                                 پائین می آیم!      

                                                                                         امین احراری        

                                                                                          ۸۹/۱/۳۱

آسیب شناسی انجمن های ادبی شیراز

 

ازآنجا که رشد و تعالی هنر و ادبیات مستلزم آماده سازی شرائط و بستر سازی مناسب می باشد نقش انجمن های ادبی به عنوان پایگاههای اساسی نقد و بررسی آثارادبی ، هرچه بیشتردرجامعه ضرورت پیدا می کند.انجمن های ادبی با رعایت سیستماتیک  قوانین و پارامترهای تعریف شده، در درون خود و در جامعه قدرت پیدا می کنند و به مکان هائی موثر جهت رشد وپرورش استعدادهای  ادبی تبدیل  می شوند.

در بحث آسیب شناسی انجمن های ادبی  به نظر می رسد ابتدا می بایست  به موجودیت انجمن ها و سپس بررسی سازمانی این تشکل ها به عنوان  پایگا ه هایی در تولید ونقد آثار ادبی نگریست . هر سازمان و تشکلی ابتدا با اندیشه های موسسین خود شکل می گیرد و  پس از بسته شدن نطفه ی اولیه که حاصل اندیشه ها و خلاقیت های موسسین آن سازمان می باشد روند رو به رشد و تکاملی خود را پشت سر می گذارد.اگر انجمن های ادبی  را جزو دسته سازمان های خدماتی و تولیدی تقسیم بندی کنیم که مدیریت و اعضای این سازمان ها در فرایند تعاملی بین خود به ارائه خدمات و تولیدات ادبی می پردازند هم در بخش ارائه خدمات و هم در بخش  تولیدات آثار ادبی دچار معضلات شدید می باشیم . با این فرض که بین  سطح ارائه خدمات ادبی  و تولیدات ادبی  در انجمن ها رابطه معنی داری وجود دارد با یک مشاهده میدانی می توان به این نتیجه پی برد که ارائه خدمات دست چندم و شیوه های انجمن داری به سبک  قجری توسط مسئولان  انجمن های ادبی نه تنها با عث تولید آثار ادبی مطلوب نمی شود بلکه افراد مستعد درحوزه ادبیات را نیزبه بی راهه می برد .

متاسفانه برخی مسئولان انجمن های ادبی به عنوان مدیران سازمان های ادبی نه تنها مسلط به رویکردهای مدرن در ادبیات نیستند بلکه با حفظ عروض وقافیه همچنان رابطه ی مرید و مرادی را در انجمن ها حفظ می کنند و تشکل های ادبی تبدیل به پاتوق هایی در جهت رفع نیازمندی های عاطفی افراد و روبوسی های مکرر می شود .

باید پذیرفت پایگاه های ادبی که نتوانند خود را با شرائط محیطی ناپایدار و تغییر پذیر ادبیات  امروز که فرآورده ی زندگی پرو پیچ و خم امروزی است  وفق دهند محکوم به نابودی هستند.

عدم وجود سازمان های ادبی تخصصی و قدرتمند که بتواند فعالیت ها ی کم اثمر این انجمن ها را به چالش بکشد باعث یکه تازی این سازمان های اغلب وابسته به دولت در محیطی بی رقیب در عرصه  به ظاهر ادبیات می شود.

وجود بعضی از این تشکل ها به عنوان سازمان های ادبی تنها القا  اندیشه ها و  پیروی از ایدئولوژی های خاصی است که  هدف موسسین این سازمان ها را تامین می کند، در این صورت می توان گفت برخی ازاین سازمان ها با نطفه های ادبی ناسالمی شکل می گیرند که  جریان های ادبی را به طور کلی منحرف می کنند و تنها به عنوان ابزار و چرخ دنده ای برای رسیدن به منافع افراد خاص کارایی دارند تا کشف ظرائف و حقیقت های مربوط به انسان به عنوان یک حقیقت متکثر.

در بررسی ساختاری برخی  سازمان های ادبی و چگونگی شکل گیری نطفه ی آن (تفکرات موسسین آن) می توان انتظار داشت که این  انجمن ها  بدون هیچ گونه تولیدات ادبی اثربخشی به همه چیز بپردازند جز به خود ادبیات. رویکرد این سازمان های ادبی تکرار مدام در خود  و دچارشدن به بوروکراسی اداری و سازمانی می باشد. چیزی که با روح خلاق و ساختارشکن ادبیات کاملا در تضاد و تعارض است .  در بخش های دولتی متاسفانه به دلیل کج سلیقگی مسئولان امردر انتخاب مدیران این سازمان ها با یک تعارض شدید مواجه هستیم از طرفی نوع ساخت سازمانی این انجمن ها به آنها اجازه بروز خلاقیت و نوآوری که جزو پایه های اساسی ادبیات می باشد نمی دهد و از طرف  دیگر توقع ما از این انجمن ها رشد و خلاقیت و ارائه تولیدات ادبی می باشد.

به نظر می رسد برای ارتقا و رشد ادبیات ناب این سرزمین  باید تشکل ها و سازمان های ادبی دولتی از سیطره و سلطه ی مسئولین ناآگاه به ادبیات جدا شود و کاربه دست کاردانان این حوضه برسد تا نطفه  و روح جدیدی بر این تشکل ها حاکم شود. اندیشه ای که به ظاهرغیرممکن اما درعمل نیازمند یک نگاه سیستماتیک و  برخوردی  فعالانه از جانب دوست داران ادبیات وفرهنگ غنی این مرزو بوم می باشد. ایجاد تشکل هاو محفل های ادبی خصوصی  با مدیریت اهالی ادبیات با شرح وظائف وایجاد ارتباطات دو طرفه بین مسئولین و اعضای انجمن ها  ونیز برنامه ریزی مدون و پایدار نه تنها فعالیت های سازمان ها ی کم اثر ادبی را به چالش می کشد بلکه عرصه را برای فعالیت ها ی بیشتر خود در این حوزه باز می کند. امری که متاسفانه هنوز به صورت فراگیرو  پایدار و با مدیریت اصولی  اتفاق نیفتاده است.

اما چالش عمیق دیگری که در این بحث  با آن روبه رو هستیم و صحبت های  بنده پیرامون آن شکل می گیرد  عدم ارتباط مناسب فعالان ادبی واهالی ادبیات  با خبرنگاران و خبر گزاران و نیز رها کردن وضعیت وقاحت بار ادبی  در دست نااهلان این امر به حال خود است .قهر و رفتار منفعلانه خیل بیشماری از فعالان ادبی این شهر نه تنها باعث پیشبرد ادبیات درخلوت نشده بلکه به نظر می رسد اگر قرار است اتفاقی در جهت رشد و اعتلای ادبیات بیفتد ناگزیر این اتفاق باید در گروه ها و در بحث ها و مناظره ها  شکل بگیرد. متاسفانه این استراتژی شکست خورده بزرگان ادبی ما که خلوت گزینی را برای خود انتخاب کرده اند نه تنها کانال های ارتباطی و رسانه های عمومی را به دست افراد ناسره سپرده است بلکه در بسیاری از موارد باعث به بیراهه رفتن ادبیات این مرزو بوم گردیده است. این حادثه تاسف بار تا انجا پیش می رود که تجاوز به حریم ادبیات و فرهنگ غنی این مرزوبوم  به صورتی علنی و درسطحی گسترده به روزنامه ها و رسانه ها نیز کشیده می شود و خبرنگاران و خبرگزاران  اخباری را به گوش عموم می رسانند که بیشتر جذابیت های کذب اطلاع رسانی دارد تا پرداختن به دغدغه های اهالی ادبیات  و معضلات موجود در مسیر حرکتی ادبیات. فاجعه تا آنجا پیش می رود که مثلا یک مجری تلوزیونی سال ها در روزنامه و صدا و سیما بر ادبیات عامه فارس حکمرانی می کند ، عصرهای پنجشنبه را به غروبی غم انگیز تبدیل می کند و صدای هیچ کدام از اهالی ادبیاتی که می خواهند جهان را با نوشته هایشان تغییر بدهند در نمی آید.

متاسفانه عدم ایجاد ارتباط مناسب با خبرگزاری ها و روزنامه ها و جراید و برخورد منفعلانه نسبت به این گونه موارد در بین دوستداران ادبی باعث شده ارتباط اهالی ادبیات با عموم مردم دچار خدشه اساسی شده  و اطلاع رسانی صحیح از  دغدغه هاو وضعیت اهالی ادبیات درهاله ای از ابهام باقی بماند. در پایان به نظر می رسد  حق مسلم ما حضورو وجود  ادبیات با هسته ا ی سالم است که با تلاشی جمعی دور از دسترس نمی باشد.

امین احراری

۸۸/۱/۱۵

ارّابه ران

 

ارّابه رانی پیرم

که توراازهزارجنگ خونین گرفته ام

نامت را نمی دانم

صدایت را نمی شنوم

تنها تو را با خود خواهم برد

به پوست آهوان

پر پرندگان

و سرزمینی

که آیه های تو را می شناسد!

 

                                                                             امین احراری

                                                                             ۸۸/۱۲/۲۹            

هویت

 

بی خیال روزها

به روزنامه ها می زنم

و لابه لای سطرها

عکسی را می یابم که

...............................

.........................

..............

 

......................

..............

..........

 [  پلنگی ایرانی

 در تاریخی نامشخص

مفقود شده      

وتاکنون درحال انقراض است

لطفا نامبرده را به خانه بازگردانید

و جنگلی را ازنگرانی درآورید! ]

 

  

 

 

امین احراری

۸۸/۱۱/۱۶

تنهایی

 

آدم همین گونه که هست / هست

می نشیند / نشسته است

می ایستد / ایستاده است

می میرد / مرده است !

 

من نمرده ام

وهیچ مرضی در من شیرین ترازقند نیست

هرصبح  با صدای«مدونا»ازخواب بیدارمی شوم

کت و شلوار راه راهم  را می پوشم

وبه اندازه ی خیابان ها

در کفش هایم قدم می زنم !

 

من نمرده ام

وچسب ها هنوز کف پاهایم را لمس می کنند

قرص ها تکانم می دهند

وماسک ها نفس هایم را تصفیه !

 

هرشب به اندازه دندان ها مسواک می زنم

به اندازه ی تخت روی خودم  می خوابم

وبه اندازه ی خواب هایم راه می روم!

 

آدم همین گونه که هست / هست

می نشیند / نشسته است

می ایستد / ایستاده است

می میرد / مرده است !                                                   

                                                                             امین احراری

                                                                                ۸۸/۱۰/۹