هدیه ی آخر سال

این کلمات،عاشق که می شوند

راه می روند!

دست خودم نیست

باید بنشینی وسط حرف هام

تا باورکنم

هنوزتلفن زنگ می زند

تو ازپشت خط  وصل می شوی

و کلمات  به راه می افتند.

گاهی می شود سکوت کرد

و همه چیز را هیچ  کرد.

 

(دوستت می دارم)

صدای ضبط شده ی تو بود!

هدیه ی آخر سال!

 

گاهی می شود دوستت نداشت

ودست ازهمه چیزکشید!

دست خودم نیست

کلمات که به راه می افتند

دوباره عاشقت می شوم.

 

                                                                              امین احراری

                                                                               26/8/87

شمس، شاعری که برای زندگی خواب می بیند

 

                                                 باسمه تعالی

 

شمس، شاعری که برای زندگی خواب می بیند

 

(با نگاهی به مجموعه ی شعر ملاح خیابان ها

سروده ی شمس لنگرودی)

 

امین احراری

 

شاعری که برای زندگی خواب می بیند ،می خواهد با وصله پینه های شعری خود که ازجنس زندگی است جهان ازهم گسیخته را به هم بدوزد.بی شک عاشقانه های شمس مخاطب را برای لحظاتی  ازدنیای واکنشی پیرامون جداکرده و به آرامشی ازجنس شعرمی سپارد. اما شمس در ملاح خیابان ها تا حدودی

پا درتجربه ای  متفاوت ترو جدیدترازدنیای شعری خود می گذارد.

همان گونه که ازاسم مجموعه ونیزطرح روی جلد برمی آید پرسه زدن در خیال خیابان ها وگذرازموقعیت کنونی ، زمانی برای شاعرتحقق می یابد که کفش ها را ازپا درمی آورد و در ارتباطی مستقیم با دنیای پیرامون به راه خود ادامه می دهد.

عاشقانه های شمس همراه با جهان بینی های شاعرانه ی او ، مخاطب را به

 پریشان خوابی های کودکی  می کشاند که دلش می خواهد دنیا را به قواره ی رویاهایش در آورد.

(می خواستم جهان را به قواره ی رویاهایم درآر م

رویاهایم به قواره دنیا در آمد)

شمس در ملاح خیابان ها پیامبرگونه خواب می بیند،آیات خدا را تعبیرمی کندو برهنه پا به سمت زندگی می شتابد که مرگ  درنظراوحساب و کتاب مشخصی ندارد.

(هرخوابی بیداریِِِ ِ ممکن است

هر بیداری ِ خوش سپاسی

 

بارانی که هواپیماها را کنار می زند

و روی گونه ی من می نشیند

سپاسی دیگر.

 

خداوندا تمام حرف های جهان یک طرف

این راز یک طرف:

آیات شما چه قدر شبیه به لبخند اوست.

هرخوابی یک طرف

بیدارخوابی ِ من یک طرف. )

حضور عناصر و اشیا  همراه با رنگ آمیزی های متفاوت در شعر، کارکرد زبانی خاصی را به شعرهای شمس می بخشد و مخاطب را در یک حضورزنده و ارتباط عمیق با اشیا و عناصر شعری  قرار می دهد.

مثلا می توان به کارکرد درخت گلابی در قطعه ی زیر توجه کرد.

 

(سپاسگزارم درخت گلابی

که به شکل دلم درآمدی

 چه تنها بودم!)

 

ویا ارتباط زنده با گل شب بو که در خانه ی خالی خود عطرفشانی می کند.

 

(باقی مانده ی عمر را

 به نگاه کردن در برگ بی حاصل خود باید بگذرانی

گل ِشب بو!

ترکت کرده اند و تو پا در ِِگل می خروشی

وعطرمی فشانی درخانه ی خالی .)

 

ونیز ایجاد رابطه ی زنده با دفترمشق و مداد اتود در سطرهای زیر

 

(دوستت دارم دفترمشق من !

دوستت دارم مداد اتود!

دوستت دارم زنی که دفتر مشق و سرانگشت و مدادم را آشتی داده ای.)

 

اما چیزی که مخاطب را در یک فضای رمزآلود خوابگون به چالش می کشاند کشف رابطه ی عمیق  رویا با خواب و اتفاقاتی است که تنها در خواب به وقوع می پیوندد.

شمس در ملاح خیابان ها متاثر ازرویاهای خود، خواب زندگی می بیند.

تنها در خواب و رویا می توان به  رابطه ی نزدیک جانوران با انسان راه یافت  و به زبان کاربافک غمگینی  پی برد که با نزول باران جهانش را آب برده و روشنایی در چشم های تنگش ناپدید است.

 ملاح خیابان ها  پیامبرگونه به زبان عنکوبت ها و مورچه ها حرف می زند و عناصر و اشیا زندگی(گل میخک و کاربافک و ...)

درلحظه های شعری  او حضوری عمیق پیدا می کنند.اوبا زبان کاربافک با او درد دل می کند و جهان را ازدریچه ی چشم های یک کاربافک می نگرد.

 

 

 

(باران

کنار چمن می بارد و

 عنکبوت ها و مورچه ها دلتنگ اند

اخمت را باز کن کاربافک غمگین!

فکر می کنی که جهانی را آب برده است

اخمت را باز کن و به آواز پرندگان گوش ده

و بگو آب روشنایی است

اشک های خدا روشنایی است

ویرانی خانه ها روشنایی است...

باران

کنار چمن می بارد

 و عنکبوت ها و مورچه ها دلتنگ اند.)

حضور اشیا و عناصر همراه با زبان هم دلانه و عاطفه مند در شعر ،مخاطب را مجاب می کند تا با گل میخک به مناجات بنشیند،به گوش ماهی ها فکر کند و به تدریج به جهان بینی دست یابد که متعلق به فضاهای شاعرانه ی شمس لنگرودی است.

(باد را ببین

چگونه برآب ها شور می زند

تا کنار تو ساکن شود.

موج را ببین

چگوه برآب ها قدم برمی چیند.

گوش ماهیان چگونه برای خواندن آوازهایشان

به سوی تو لب بازکره اند

سپاسگزارم دریا

که به پاس اوکتابم را

سرشارِ خواب های صدف کرده ای.)

 

شمس در ملاح خیابان ها  پا برهنه در خیابان های خیال خود پرسه می زند، او مسیری را به پیش می رود که مقصد مشخصی ندارد، تنها ازپی زندگی می آید و به  درون زندگی برمی گردد.

ملاح خیابان ها گذر از کوچه پس کوچه های شاعری است که جهان پریشان را به التیام زندگی ونه زنده بودن  به هم می بافد.

 به نظر می رسد چیزی جز شعر نمی تواند التیامی برزخم های شاعر باشد . برای رمزگشایی ازشعر شمس باید به کلیدی رمزآلوده  از جهان شمس دست یافت.

(ای ماه شقه شقه صبور باش

چه ها که ندیده ئی

چه ها که نخواهی شنید

ما التیام زخم های تو را

بر سینه ی مجروحت بازمی شناسیم

ماه لکه لکه

مثل حبابی بردریا بدرخش و با آسمان خالی خود

شادمان باش

جشنواره ی آب است زندگی

چراغانی رودها که به دریاها می رسند)

 

گاه نشانه ها درشعرشمس آنقدر به وضوح به تصویرکشیده می شود که به نظر می رسد  معمار زبان قبلا  آنها را در خوابی پررمزوراز کنار هم چیده و حالا تنها به بیان چیزی که در خواب دیده می پردازد . رویایی که به نظر می رسد تنها در خواب تحقق پیدا می کند و در هیچ کجای دیگر نمی توان به چنین الهامات و ارتباط و نظمی بین اشیا و عناصرمختلف در زندگی  دست یافت .

 

( دریاچه ها چشم های زمین اند

کوه عقده ی در گلو

آتشفشان

مختصری حرف های ناگفته

رگ های زمین اند رودها.

درخت لبخند بی قراربهار است

ازفرط فراغت

پنجره ها تاول اند

سیاره ها شب پرگانی ازبلورند

ابر

زخم بند آسمان سوراخ شده ازتنفس طیاره هاست

شوخی کودکانه ای بود زندگی

که بزرگ شده است

 و ازکف مان رفته است

و من معمارک خواب دیده

سر هم بندی می کنم دنیا را

پیش ازآن که شما بیایید.

ببینم که چه می شود کرد.)

 

شاعری که برای زندگی خواب می بیند، خواب های زندگی را نیز تعبیر می کند.

شمس در ملاح خیابان ها  به مخاطب فرصت می دهد تا در خواب او شریک شود و سهمی از درخشش آفتاب و ترشح شادمانی داشته باشد ،هرچندگاهی همه جا تاریکی است.

(آرام باش عزیز من آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب ،برق و بوی نمک ،ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم ،چشم های مان را می بندیم

همه جا تاریکی است...)

 مخاطب در برخورد مستقیم با شعرشمس با جهانی رو به رو می شود که تنهایی و عشق دو مولفه ی انکار ناپذیرآن است.اما  تنهایی و عشق در ملاح خیابان ها حضوری مستقل دارند و مخاطب را بی واسطه در شعربه چالش می کشانند.

 

(جهان به تصادفی زاده شد

به تصادفی خواهد مرد

ومن رها شده در بادها

به بال تو پیوند خورده ام.)

جهان شمس ، آفرینش تنهایی انسان همراه با تنهایی حلزون ها و شب بو ها است و

شاید چیزی که تحمل تنهایی را بیشتر می کند  مشترک بودن درد  تنهایی  است.

(تنهایی ها عمیق اند

عمیق مثل صورت مردگان.

حلزون ها چقدرتنهایند

به جزآشیانه ی خود همراهی ندارند

تنهایی ها عمیق اند،آشیانه کوچکم

و تو در خاموشی هایم می درخشی

در آتش و روشنی می درخشی

ومن آن قدر دوستت دارم

که فراموش می کنم زندگی

با بلعیدن زندگان است تنها که ادامه دارد.)

اشتهای سیری ناپذیربشرازعشق و سروسامان دادن به عشقی نافرجام

 یکی دیگر ازشگردهای شمس برای پیوند زندگی با زندگان است.

(امروز صبحانه ی من تو بودی

نان گرم و شیر و عسل

روزنامه ها و خبر

صبحانه ی امروزم

برشی ازتو بود.

سیرم از این جهان

اشتهای تو دارم.)

در پایان ، به نظر می رسد تنها راهِ رفتن برای شاعر، تنها رفتن می باشد و شاعربا پای برهنه ، به دنبال معنایی برای حیات ، خیابان ها را قدم می زندوبه دنبال خواب های خود در پیاده روها می گردد. او به جهانی می اندیشد که به اندازه ی رویاهایش بزرگ است و به این راحتی ها دست ازسر زندگی برنمی دارد.

(زنده باد عشق تو محبوبم زنده باد

که خیالم را آن قدر دور می برد

 که برای حیات این مردم معنایی پیدا کند

آی زندگی ،دیدی چه سرت آوردیم.)

 

                                                                       امین احراری

 

رخت خواب

هر شب تمام شهر را کشیک می دهم

مغازه ها

ویترین ها

اندام های پشت لباس ها !

 

کشیک ها می گویند

 سهم ما از زن های روسپی خیره ماندن است!

 ...

جهان روی قرنیه ی چشم های تو می چرخد

و هیچ جنگی

جهانی تر از چشم های تونیست!

 

درپناه رخت خواب ها بود

که خشم شب فرو خوابید

و شهر آرام گرفت

میان انگشت هایت!

 

 هیچ لباسی آویز تو نیست

دارد غلت می خورد زندگی دور تنت!

 

کشیک ها می گویند

سهم ما اززن های روسپی معطل ماندن است!

 

هرشب تمام تو را کشیک می دهم

مغازه ها

ویترین ها

اندام های پشت لباس ها!

 

                                                            امین احراری

                                                             ۸۶/۸/۲

پیاده رو ها

 

۱

بلوغ  زود رسی دارد خیابان

قد کشیده اند سروهای این کوچه

خانه ها را کنار هم می چینم

یک حرف ازتو کم می آورم!

 

۲

نیمی ازصورتم را باد برده

نیم دیگر شطرنجی کوچه هاست

بهار با یقه ی باز از راه می رسد

 خانه ی ما گرم می شود!

 

۳

بنشین کنار برگ های پاییزی

پیاده رو ها

نقاشی می کنند زندگی را

ومن زندگی می کنم

در پیاده روها !

 

۴

کوتاه تراز دست های من

آستین توست

باید دوباره بچینم

 خانه ها ی پیراهنت را !

۵

دوستم داشته باش

تا به سراغت بیایم

در نزدیکی پیاده روها !

۶

 دارد شکل می گیرد زندگی

در انحنای دو فنجان قهو ه ی گرم !

 

۷

پاییز تا یقه ی پیراهنت

یک فصل کم می آورد!

 

                                                                امین احراری

                                                                 ۸۷/۷/۲۵

نقدی بر شعر علیرضا مجابی (م .آذرفر)

                                           باسمه تعالی

شعر علیرضا مجابی (م .آذرفر)

وبلاگ شاعر:www.rangvajeh.blogfa.com

 

بگذار کج شود این بار

نرسد هرگز به هیچ منزل

بگذار شوریده ی این سرزمین

در این فضای پسا مدرن

هو بکشد

 

بگذار نیش دلقکان

پاره شود تا بنا هوششان

 

بگذار

نشیمن گاه زمین

بچسبد بر دهان آسمان

 

ستون آسمان

 فرو رود در بیست هزار فرسنگ زیر دریا

 

سربازان جان بر کف جنگل

بگذار ایستاده بمیرند

 

بگذار زمین نچرخد

هوا به ایستد

فرو ریزد سقف آسمان

بگذار همان قیامت دهشتناک

که در هر کتاب مقدسی

وعده اش را داده اند          همین امروز باشد

 

وقتی

تو خدای من نباشی

بگذار دنیا هم نباشد.

 

م.آذرفر   25/6/87      

 

نقدی بر شعر علیرضا مجابی (م .آذرفر)

 

امین احراری

 

ارتباط  کلمه ی (( پست مدرن))در ابتدای شعر ( و فضا و بار معنایی که ایجاد می کند) با

((قیامت دهشتناک)) در انتهای شعر، مخاطب را در یک حالت معلق و دایره وار به چالش می

 کشاند.چالشی ازجنس باورهای مذهبی و رویکردهای پست مدرن . شاعر با کشف آگاهانه ی

فضای پست مدرن و ربط آن با قیامت(که در هر کتاب مقدسی وعده اش را داده اند آنگونه که

نشیمن گاه زمین بر دهان آسمان می چسبد و ستون آسمان در بیست هزار فرسنگ زیر دریا فرو

 می رود) جریان غیر متعارفی را ازلحاظ معنایی در شعر دنبال می کند که با هدفی مشخص که

همانا گذرازبرزخ زبانی به قصد خلق  مفهومی خداگونه  می باشد صورت گرفته است.

(وقتی تو خدای من نباشی

بگذار دنیا هم نباشد)

شاعردر سطرهای زیر با شکست هنجارهای طبیعی

(بگذار زمین نچرخد

هوا به ایستد

فرو ریزد سقف آسمان)

می کوشد تا ساختاری را در ذهن مخاطب ایجاد کند که در آن

 نظم و قوانین فیزیکی  جهان به هم می ریزد تا شرایط رسیدن او به خدای خود هموارتر شود

( آنگونه که در کتب مقدس نیزوعده ی آن را به قیامت داده اند )ونیزمصمم به اجرای این

ساختاردرشعر است حتی

 (اگرکج شود این بار و نرسد هرگز به هیچ منزل)

شاعرشوریده در شعرخود ،به وجه اشتراکی با باورهای دینی می رسد که

همانگونه که در هر کتاب مقدسی وعده اش را داده اند و بشربا عبور از قیامت و برزخ به دیدار

 خدای خود می رسد او نیز

راه رسیدن به خدای خود را عبور از برزخ زبانی شعر وشکست هنجارهای طبیعی در شعرو

 برپایی قیامتی می داند که در آن شرایط معمول به هم می ریزد و شرایط برای خلق خدایی

دیگرگونه در شعر مهیا می شود.

اما نکته ا ی که  از ظواهرامر پیداست آنکه هرچند شاعرمی خواهد در فضای پست مدرن هو

 بکشد اما  خود را متعلق به باورهای دنیای پست مدرن نمی داند و حتی در بعضی سطرها تعلق

خود را به حفظ ساختار طبیعت وحمایت  ازنظم و نظام  دنیای برآمده از طبیعت نشان می دهد:

 

(سربازان جان بر کف جنگل

بگذار ایستاده بمیرند)

 

اما چیزی که او را به برپایی قیامت  و شکست هنجارهایی طبیعی در شعر ترغیب می کند لزوم

انجام این کار برای خلق و رسیدن به خدایی دیگرگونه در شعراست .مسیری که شاعرخود را

ملزم به طی آن می داند  و درطی این مسیر دست به دامان زمین و آسمان نیز می شود :

(بگذارزمین نچرخد)

(بگذارکج شود این راه )

 

 نکته ی قابل توجهی که مخاطب را در فضای مدرن و ساختمند شعر معلق نگاه می دارد تلاش

شاعربرای خروج ازبرزخ مدرن و رسیدن به مولفه ها و نگرش های  پست مدرن است که علی

رغم تمام تلاش ها نافرجام می ماند و در نهایت ، شعر،روند معمول و عادی خود را برای

رساندن شاعر به مقصدی معین وتا حدودی ازپیش تعیین شده ادامه می دهد ،چیزی که مغایر با

اصول اولیه ی نگرش های پست مدرن است (چند مرکزگرایی وپرده برداشتن ازروابط متقابل

کلمات در ساختار شعر)

                                              ۱      

(زبان در ذات خود غیرقابل اعتماد است) با اینهمه به نظر می رسد هیچ راه فراری ازآن نیست .

 معلق بودن در فضای مدرن و چشم انداز به فضای پست مدرن انگاره ای است که در تمام طول

 شعر مخاطب را با خود می کشاند.

شاعر با وجود تلاش های خود درحوزه ی زبان و حتی ارجاع به پیشینه ی تاریخی مذهبی انسان

 ها درشعر با برپایی قیامت  باز هم اسیربرزخ زبان

می شود وبه مدینه ی فاضله و خدای خود نمی رسد. انگار می خواهد به مخاطب بفهماند که هیچ

راه گریزی اززبان نیست . تنها می توانیم مانند دلقکان تا بناهوش خود به هوش خود بخندیم . 

 هوشی که هرگز نتوانسته است ما را از این برزخ و اسارت زبانی نجات دهد . به راستی که

  تراژدی عظیمی است اینکه بشر به دنبال زبان کشیده می شود اما به فراسوی زبان می اندیشد.

به خدایی می اندیشد که اگرنباشد می خواهد دنیا هم نباشد.

 

1: دریدا

 

                                                              امین احراری

                                                               ۸۷/۷/۱۴

 

از صلاة گلدسته ها تا  قنوت دست ها

بند بند و خط به خط

می خوانمت!

ستارگان تسبیح گوی

بوسه می زنند

برپیشانی آسمان

و مردمکان

 می چرخند

به سمت طلایی ترین فصل آفتاب!

ما نزدیک  ترین سیاره های زمینیم

با دست هایی که حلقه می شود به دورزمان

و قرصی که درچهارده شب کامل می شود!

قامت زمین خمیده است

و زمان می خواهد

برای همیشه طلوع کند!

ما نزدیک ترین سیاره های زمینیم

با مردمکانی

که نگاهشان را به آسمان دوخته اند!

 

 

                                                                امین احراری

                                                                ۸۶/۷/۱۱

                                                              

...

 

این بار نه حرفی برای گفتن دارم و نه شعری برای خوندن!

خیلی سخته به خدا خیلی سخته توی این ماه عزیز رفیقت بیفته گوشه ی

( ام آرآی) و به لحظاتی فکر کنه که دیگه نمیتونه راه بره دیگه نمیتونه از ته دل بخنده چون پا نداره .جراح می گفت خونریزی داخلی نخاع داره و ازکمربه پایین فعلا بی حسه. شاید برگرده شاید هم نه.بیمارستان که رفتم دیدم بد جوری روی تخت افتاده.میگفت  یه هدیه ا ی  ازطرف خدابوده که اونم  فقط بازش کرده و دیگه هیچ چیزی نفهمیده. ماشینش بدجورداغون شده بود.اون موقع نمیدونست که نخاعش صدمه دیده فکر می کرد فقط کتف و پاهاش رو عمل کردن .

میگن تقدیره من چیزی ازتقدیرنمی فهمم فقط دوست دارم برگرده به خاطر مادرش به خاطربرادرش که دوست صمیمی منه  و به خاطر پرنده ای که دوست نداره تو خودش بشکنه. شما هم براش دعا کنید.این نه قصه هست نه شعره نه درد دله.

یه چیزیه که دوست ندارم هیچ وقت تجربش کنید.هیچ وقت!

 

 

                                                                            یا حق

                                                                          امین احراری

شب نامه

 

باید برای تو می نوشتم

دلتنگ تمام روزهای نرفته ام

تمام سفرهای ندیده

و بارانی که قرار بود روزی ببارد و

 کمانی بزند بر پل های شکسته ی دنیا !

دلتنگم

دلتنگ زنی که نیلی فکر می کند

و لاک می زند

آسمان را

در گوشه ی چشم هایش

به رنگ میهمانی های شبانه !

باید برای تو می نوشتم

خروس همسایه با تاج زخمی و پرهای رنگ رنگ

 دیروز در آخرین ثانیه های زندگی مرد

و زن  همسایه

فکر می کند

هنوز

که  قوقولی قوی خروسی مرده

دور می کند

ازچشمهایش

خواب نیلوفری را!

...

 

زنی که در انحنای خیابان

 نگاه گرمش

به اطلسی ها بود

نوزادی را به بغل گرفته

که پررنگ می کشید

چوب خط چند ما هگی را !

...

سا ل ها بی هیچ نشانه ای

 رفتی

آمدی

و  تنها دستی که خدا بود

 نقش تو را

 در من شانه می کشید!

قول دیدنت را

به مرغابی ها و انار و باران داده ام

و سا ل ها بی هوا

نفس کشیده ام

 زیرآب های بزرگ جهان!

یادت به خیر

پانزدهم شهریور هزار و چند بود

که نگاهم را ازترس خانه

 انداختم

به دیوارهمسایه

وتو

که  بلوغ را

تازه در پیراهنت جامیگذاشتی

بی هیچ تقصیری

 شریک شعرهای من شدی!

شریک سه پاس و سه بازی!

تو نیستی و 

می شنوم  هنوز

 صدای کسی را که نیست !

باید شب نامه ای برایت می نوشتم

چیزی که هم وابستگی چشم هایت را حفظ کند

هم آسمان را از اینکه هست کوچکتر نکند!

دیشب خواب تو را دیدم

با  اندامی برآمده ازپرتقال

و لب هایی که تمشک می جست

ازتک درختی گم شده 

در متروک ترین جزیره ی دنیا!

من خشک خشک بودم

و هرگز تر نمی شدم

جزبا دست های نیلوفری

که روزی

ساعتی

لحظه ای

 آمدو دیگر هرگز بازنگشت!

من دردی هزار ساله را

 در چشم های تو

 به گروگان گرفته ام

و سوز می کشم

 هزار زمستان را

ازتبار دشت هایی

 که روزی

آمدند

رفتند

و تنها دستی که خدا بود

زمین را تر می کرد!

...

باید برای تو می نوشتم

خصوصی تر از رقص  شبانه ی

کاج های  تنیده در هم !

آدم برف بود!

برف آدم بود!

آدم برفی در برف به دنبال آدم بود!

و تو

 که روزی

ساعتی

لحظه ای

آمدی

و دیگر هرگز بازنگشتی !   

باید برای تو می نوشتم ...                

                                                    امین احراری

                                                     ۸۷/۶/۲۳

دستفروش مال باخته

 

 نه سرنگی بود که تزریق کنم

 و

 نه آهی

 که بکشم !

 

من فقط داشتم خرده های خودم را

کف خیابان می فروختم!

 

قسم به سر اسکناس های رنگی

این خرس های عروسکی آمده اند

تا خواهرم سرگرسنه به خیابان نزند !

 

من فقط داشتم تکه های خودم را

کف خیابان آب می کردم!

 

اسکناس های رنگی راجفت می کنم

وتف می کنم

برذات مقدس این شعر

که نتوانست

 آه کودک را ازکف خیابان جمع کند.

 

نه سرنگی که تزریق کنم

و نه آهی

که بکشم!

من فقط دارم خیابان را

ازاعتیادکودک ها پاک می کنم!

 

                                                                        امین احراری

                                                                           ۸۷/۶/۱۶ 

 

اتاق های تو در تو

 

سایه به سایه همراهش می شوم!

پیرهن به پیرهن نزدیک تر!

قفل در را می گشاید

لبخند می زند

و مرا در یقه ی خاطراتش حبس می کند!

چقدر زندگی

با اعمال شاقه ی یک زن می چسبد!

ماتیک می کشد

 به آینه چشمک می زند

 و   آرام 

     آرام     

در ذهن اتاق محومی شود!

 

همیشه اتاقی هست

 که ما را به هم می کشاند

و پرده ازدردهایمان  بر می دارد!

 

ما در اتاقی تاریک به دنبال هم می گشتیم

و زنی  که  در آخرین  پیچ

 زندگی را جا گذاشت

مردهای زیادی را به زیر گرفته بود!

 

همیشه در سراین پیچ

 زنی زیبا در خلوت خود می پوسد

و مردی  در تنهاییش چال می شود!

 

زندگی آخرین گذرگاه تمدن بود

و ما یکدیگر را در تاریکی می جستیم

در ساختمان های بلند مرتبه

در اتاق های تو در تو!

 

 

                                                                          امین احراری

                                                                           31/5/87