نان سنگگ

(به بهاری که هرگزندیدمش

برای تمام خوبی هایش)

...................................

 

نان سنگگ طعم روزهای آفتابی می دهد

 روزهای داغی که با هم چشیدیم ! 

خرده های این نان

 دل هیچ گنجشکی را سیر نمی کند

دل هیچ گنجشکی

با خرده های این نان سیر نمی شود!

ما دلمان ازخورده های خودمان سیراست!

دست هایمان بوی نان می دهد

چشم هایمان بوی دلتنگی !

به مادرم گفتم امروز هم روزدیگری است

روزی شبیه دلتنگی های مسافری

که برای خودش می خواند!

به سیگاری تکیه کرده ام

که تنهاییم را

 بلند

 بلند

 دود می کند!

تمام تنت سرد می شود

وقتی که در قهوه خانه ی دلت

هیچ استکانی به هم نمی خورد!

ما دلمان ازواژه های بی پناه سیراست!

ترس من ازواژه هایی است

که درونمان کوچک می مانند!

ازقفس هایی

که درونمان بزرگ می شوند!

ما با یک اشتباه ساده

 به هم ربط پیدا کرده ایم!

ترس من اززمستانی  است 

که بهارراازمن دورمی کند!

                                                                        (امین احراری )

                                                                           ۸۷/۹/۲

من زندانی سلول شماره ی شش

 

من زندانی سلول شماره ی شش

 

دست هایم بند

 

 نفسهایم دربند

 

و دنیا صفحه ی نمایش تاریکی با شمارش معکوس !

 

پاها را در بغل گرفته

 

نفس های بی جان را آرام می کشم!

 

پدرم وثیقه نداشت

 

جوانیم  را پشت میله ها گذاشت!

 

آقای قاضی

 

من زباله نبودم

 

آشغال شدم!

 

آمده بودیم  دست های هم را بگیریم

 

دستگیرمان کردند!

 

حالا انفرادی نفس می کشم

 

 حبس می کشم

 

وبه هیچ کجای دنیا  بر نمی خورد

 

مردی که خواب های رنگی می دید

 

حالا در لباسی راه راه خط خطی شده!

 

بابا سلام

 

این همه خطوط موازی روی پیراهنت

 

یعنی توهیچ گاه به خانه بر نمی گردی؟!

 

من زندانی سلول شماره ی شش

 

با تن پوشی ازابرها

 

به ملاقات باران می روم

 

لطفا دست های مرا بازکنید!

 

                                                               امین احراری

       86/1/13                                                     

                                                  

پانتومیم

 

        

بارانی ام  را برای تو پوشیده ام

برای تو که چشم هایت راهی به شب دارد!

 ماه را به تن کرده ای

و پیراهنت ، درجه دار هزاران ستاره!

من دیده ام دریاهایی را که به شوق تو لب- ریزمی شود!

چشم درچشم هم ،دنیا را به عقب راندیم!

تو زیباترین چشم یک  دختر  شدی

من عقب مانده ترین ذهن دنیا!

دیوانگی را به پیش می برم

چونانکه چشم های زیبای مرا با خود می بری!

ازته مانده های شب تنها تو مانده بودی

ونقش های روی شیشه های مه آلود!

چقدر دلتنگ در من سرازیر می شوی – دنیا!-

من دیده ام

زنی ، که زیبایی اش دنیا را به پیش می برد!

کودکی، که کودکانه های مرا با خود می برد!

وبادبادکی ،که ما را تا دوردست ها تا آسمان می برد!

دلخوش به کودکی هستم

که فقررا   

 پشت شیشه های گرفته

 پانتومیم بازی می کند!

من دیده ام شش میلیارد آدمی

 که نقش های هم را به پیش می برند

وفردا جای هم بازی می کنند!

بارانی ام  را برای تو پوشیده ام

برای تو که تنهاترینی !

 

                                                                                                                                                                          (امین احراری)

                                                                                    ۸۶/۱۲/۲۹

با سلام و درود

 

با عرض سلام و درود خدمت دوستان عزیز و شاعران گرامی

  دوست عزیز و هنرمند خانم آتوسا حصارکی شعری از بنده را در وبلاگ خود درج نموده اند.

باعث افتخار و سر افرازی بنده می باشد اگر نظرات ارزشمند و گران بهای خود را پیرامون این کار به اطلاع بنده برسانید.

بی شک حضور و نظر جنابعالی دریچه ای متفاوت از دیدگا ه های فردی را به روی شعر باز خواهد کرد و به بنده  کمک شایانی را در شناخت نواقص و چند باره نگریستن به شعر خواهد نمود.

با تشکر و احترام

وبلاگ خانم آتوسا حصارکی :

http://great-ahoura.persianblog.ir/#71

نقدی بر شعر مریم حقیقت

33عدد مقدسي است

۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳۳

كه چشمهاي قشنگ مرا بزن پرسه

همينكه عاشق تو...‌‍‍‍‌‌‌]...بس كن اين اراجيفو

:چه خشگله.چه جوونه:بده به من ليفو‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍]

حرم؟سوار شو خانم [تو را نمي جنگم!]

صداي خيس زمستان،چقدر دلتنگم

مامان !منم نرو برگرد فكر من هم باش

:عزيزكم ،گل نازم ،نكن قشنگم، كاش...

‌[مي گن تا وقتي آب نريختي رو سرش همه ي صداها رو ميشنوه     

:نه بابا تا شب واسه همينه كه يكي تا غروب پيشش مي مونه]

چقدر سخته كه بيـ/دار مي شوم بي تو/؟

:كنار تخت رو پشتي لباس آبيتو-

-ببين نشسه تو دسش یه نامه هس بردار

نوشته دختر خوبم.../نگاه كن انگار

:چقدر چشم شما حرف مي زند در من!

:پياده مي شوم آقا/مرا../كنار بزن

33آدم كج فهم‌‍ٍ كج سليقه ي بد

33 شعر كه بايد به نا كجا برسد

چرا نگاه نكردم كسي مرا رد شد

زمان به بودن تكرار من مقيد شد

چه چشمهاي قشنگي دل مرا لرزيد

شبيه عشق،شبيه تو كه نبايد شد

به موج خيز نگاهت تماميم لغزيد

نگاه كردي ودر من تمام شب مدشد

همينكه خواستم از تو عبور/مي كردم

نگاه ملتهبت درد را...دلم سد شد

شبيه زخم كه88 مرهم داشت

هزار ونهصد و بي انتها...مردد شد

نشست پشت پيانو شبيه دلتنگم

شبيه كشتي گهواره اي كه مرقد شد!

چرا؟the endوتو فكر مي كني اينبار

صدا،صدا،و..وتنها صدااااااااااااا كه ممتد شد

كسي كه هستي من را...دوباره بر مي گشت

كسي  كه  رفت  نباشد دوباره  آمد  شد

چه فرق مي كند اينكه مرا نمي بيند

چه فرق مي كند اينكه مرا...ولي بد شد

صداي داغ موءذن سلام آقا جان!

.........................................

[به جاي من همه ي آنچه آرزو كردي       واز حريم غريبش گرفته اي بنويس]

كبوتري كه نفس مي كشيدمش/پر زد

دوباره عشق،دوباره طلاي گنبد شد

وكاشت دست مرا پاي حوض فيروزه

نوشت: مثل هميشه..و...سبز خواهد شد

4 ساعتِ پروازِ...مي پرم بي بال

33بار مرا غسل مي دهد غسال!!!!!

 

اما اصلا چه ضرورتي دارد که 33 عدد مقدسي باشد يا نباشد؟!

33تنها براي شاعر ضرورت دارد اما چه مي شود که براي مخاطب هم ضرورت پيدا مي کند؟! چيزي که شعر امروز راتحت تاثير قرار مي دهد و اين ژانر ادبي را به عنوان يکي از عميق ترين و تاثيرگذارترين هنرهای نزديک به زندگي نمايان مي کند احساسات فردي عجين شده با تاملات شاعرانه و نوعي پيوند بين دنياي دروني شاعر با دنياي عواطف و احساسات مخاطب مي باشد.

 33 براي شاعر عدد مقدسي است و آنچنان که او تحت تاثير 33 قرار مي گيرد مخاطب نيز تحت تاثير قرار مي گيرد. فرض کنيد فيلمي را مي بينيد و قسمت هائي که براي شما جذاب بوده است را براي ديگري تعريف مي کنيد واقعيت اين است که  در اينجا شما توانسته ايد مخاطب را با خود به واسطه ي فيلم به هيجانات دروني و ذوق پنهان خود رهنمون کنيد.

 روايت با 33 عدد مقدسي است شکل مي گيرد شاعر حرفه اي تر از آن است که دستور صادر کند او فقط مي خواهد تاثير گذاري کلام خود در همراهي مخاطب را بسنجد و تا اندازه اي نيز موفق بوده است .

علت اين موفقيت را عدم خودسانسوري و ايجاد فضايي صميمانه براي ورود مخاطب به دنياي شاعر مي دانم .

شاعري که علي رغم پريشان گويي که يکي ازخصوصيات انسان اگزيستنسياليسم امروزي است مي کوشد تا بدون نگاهي از بالا به پايين با مخاطب ارتباط برقرار کند و اين نگاه رو در رو مخاطب را متقاعد مي کند تا همچنان براي کشف موقعيت هاي شاعرانه  مخاطب  را با شعر همراهي کند.

چند صدايي بودن اين کار نيز يکي از پارامترهاي تاثير گذاردر شکل گيري فرم و ايجاد فضاهاي مستقل از يکديگراز لحاظ مکان و زمان(در فيلم به اين فضاهاي مستقل سکانس گفته مي شود)مي باشد.

اين را از اين بابت گفتم که شاعر از تکنيک روايت و داستان

چيزي شبيه يک فيلم نامه ي چند سکانسي در کار استفاده مي کند.

در اين کار زندگي روايت مي شود نه آنگونه که مي خواهيم بلکه آنگونه که هست و شايد همين رئال بودن نقطه قوتي است که کار را از حالت تصنعي خارج کرده و کار را به کاري عاطفه مند تبديل مي کند.

 

چقدر چشم شما حرف مي زند در من  تعبيريست که  علي رغم موضوع  زيبايي شناختي در شعر

نمودي از بازگشت به زبان ساده و صميمي شاعر است .

شاعر آگاهانه در حال عبور از فضاهاي متفاوت زندگيست  و علي رغم دل بستگي شديد به زبان عاطفي غزل

 درگير صحنه هايي  دردمند و مصيبت بار از زندگي مي شود از آن عبور مي کند و به جايي مي رسد که :

چقدر چشم شما حرف مي زند در من!

 

شاعر در اين کار ديگرهمه چيز را با 33 روايت مي کند و اين  نوعي ازجهان بيني و ايدئولوژي انسان مدرن امروزيست که تنها آنگونه مي انديشد که احساس مي کند.

مريم حقيقت بسيار به احساسات خود نزديک است و  از اين بابت شايد سخن به گزاف نباشد اگر بگويم او نيز مثل فروغ به غريز ه ي خود نزديک است و کمتر ادا در مي آورد

با توجه به ساختار زباني شاعر مي توان به اين نتيجه رسيد که شعر مريم حقيقت شعري ساختار شکن نه آنگونه که در کتاب ها ي نقد ادبي خوانده ايم بلکه آنگونه که تحت تاثير احساسات عميق خود فضاها را در هم مي شکند و سعي در برقراري ارتباط و ديالوگي نزديک تر به انسان امروز دارد.

او آگاهانه مي کوشد تا فاصله ي ذهن و زبان را(آن چيزي را که حس مي کند و آن چيزي را که مي کوشد تا با احساسات خود وارد حوزه ي زبان کند )

کم کند.

علي رغم زبان عاطفه مند پرسش هاي فلسفي او مخاطب را به چالش مي کشد:

 

چرا نگاه نكردم كسي مرا رد شد

 

زمان به بودن تكرار من مقيد شد!

 

استفاده ي تعمدي از اشتباهات املايي نيز در بعضي موارد در درک معني برگرفته از ساختار کج و مووج شعر به کار شعر و شاعر مي آيد:

شبيه زخم كه88 مرهم داشت

 

در پايان ضمن تشکر و سپاسگذاري از عزيزان شاعر  به دنبال کارهاي جديدي  از مريم حقيقت هستم که علاوه بر قدرت هاي ملموس شعري به دنبال کشف  هاي شاعرانه ي جديددر همين فضاي رئال باشد که بي شک اين مهم نيازمند ديدي دوباره و چند باره به ظرائف پنهان زندگي امروزي دارد.

يا حق

 

(امين احراري)

آواز گنجشک ها

                         

آواز گنجشک ها

 

پرواز پرستو ها

 

وسفر!

 

سفر به سرزمین موعود

 

که تا طوس راهی نمانده!

 

بیدار شو!

 

بیدار شو برادر!

 

این همه مسافر خسته

 

 در خاک به دنبال چه می گردند؟!

 

کوله باری را که ازخستگی ها به دوش داری

 

 بر زمین بگذار و

 

در حریم امن حرمت راحت بخواب!

 

فردا تو را در سرزمین بهار و نارنج

 

چراغانی می کنند!

 

این جا نذر کرده اند

 

دلت راآیینه کاری کنند

 

وشبت را چراغانی!

 

گنجشکی که آوازش رااز یاد برده بود

 

دل کوچکش را

 

 به گنبدی آسمانی بسته بود!

 

دستم را بگیر و با خودت ببر!

 

پرنده های مهاجر حق دارنداوج بگیرند!

 

 

  (امین احراری)

 

27/11/86

تقدیم به 25سالگیم!

 

                                   

 حالا

 ازپشت این همه پیرهن  قد کشیده ای

ضربدر خودت به توان زندگی

زیر رادیکال باقی مانده ای!

 

همین که قبول کنی

 قسمتی ازندارم های دنیا

بیشترین داشته های توست

حرف کمی نیست!

 

یادت می آید

آخرتمام جملاتت حروف خداحافظی بود؟!

حالا آنقدر حروف پیدا کرده ای

که شب ها با معصیت یک کلمه

ازخواب بیدار می شوی!

 

بیدارشو

امروزبیست و چهارم بهمن است

یادت نمی آید

با چه حسابی بزرگ شدی؟

با این همه صورت های مبهم

مجالی برای کودک ماندن نمی ماند

بیا در حدود هم بزرگ  شویم

شاید اززیر رادیکال بیرون آمدیم!

 

راه فراری نیست

کسی به ما نمی گوید

 امروز چندم بهمن ماه است

و یا تو درترافیک این همه واژه

به دنبال چه می گردی؟!

 

چمدانی را که برایت به سوغات آورده ام

بازکن

تو ازپشت این همه لباس

 می توانی مرا پیدا کنی!

 

 

              (امین احراری)

               ۲۱/۱۱/۸۶

مارادونا

 

 

یک  مارادونا  کافیست

تا هیجان به کوچه های ما شوت شود!

 

 لطفا میدان را خالی کنید

تا مینی جوپ ها ، راحت

با صدای ریکی مارتین برقصند!

 

بیا این کره ی خاکی را شوت کنیم

و به روزهای اوجمان بازگردیم!

روزهائی که پدر

 شیک پوشی جنتلمن بود

و مادر

چروک های صورتش را ازیاد برده بود!

 

قیمت نفت همچنان بالا و پایین می رود

و ما ،در ترافیک واژه ها پیر می شویم!

 

صدای  ضبط را بلند کن

آنقدر که جزصدای هم چیزی نشنویم!

 

اینجا ایران است

حال همه ی ما خوب است

هیچ کس در آفساید نیست!

ودنیا می تواند روی بازی ما حساب کند!

 

آقای ...

لطفا پیراهن مارادونا را پس بده !

علی دائی

همچنان می تواند

هیجان را به خانه های نفتی ما بازگرداند!

 

                                                        (امین احراری)

                                                          25/10/86

 

معشوقه ی بین المللی

 

تن به تن می شوم

نزدیک تر از یقه ی پیراهنت

که هر صبح مرا تا می خورد!

 

یک معشوقه ی بین المللی می خواهم

تا با او ذره به ذره ی جهان را نشخوار کنم!

 

خوشبختانه آنقدردست و پایمان بسته است

که با کوچک ترین اشاره ای

برای هم دست و پا بزنیم!

 

خانم این شماره را بگیر

 خطوط راه راه پیراهنم رادنبال کن

ودر اولین فرعی مشترک

به سمت تنهائی من بپیچ!

 

غده های جنسی اشتباه نمی کنند

چیزی که تو را کشید

چند هزار سال پیش آدم را کشید!

 

(و روزانه میلیون ها انسان در کنارهم تنهایی شان را جشن می گیرند!)

به تو هیچ ربطی ندارد

فقط این شماره را بگیر

و کمی به آدم فکر کن

شاید تو هم سر به حوا شدی!

                                                       (امین احراری )

 

تسلیت به جامعه ی ادبی ایران

 

جامعه ی ادبی ایران سوگوار درگذشت نابهنگام دوست و شاعر عزیزمان
علیرضا نسیمی است.

 بنده ی حقیر هم به رسم ادب این واقعه ی دردناک را به تمامی شاعران علی الخصوص شاعران شیراز و خانواده ی محترم ایشان تسلیت عرض می کنم

همین چند هفته پیش بود که علی عزیز به انجمن رهیاد اومد
یادمه که می گفت: خیلی ناراحتم که نتونستم توی مراسم جناب آقای جمالی شرکت کنم
اون موقع شاید نمیدونست تا 1 ماه دیگه اجل به خودش هم مهلت نمیده
واقعا متا سف شدم اما چه سود که تا بود خیلی ناملایمتی ها دید
و حالا که رفته همه دایه ی مهربان تر از مادر شده اند.

باشد که پیش از آنکه اتفاق بیفتد بیشتر به هم فکر کنیم.